تبليغاتX
خونه غارت شده
خونه غارت شده
نقدی بر زندگی

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور
این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..


ارسال شده در تاريخ : یکشنبه یکم آذر 1388 :: 14:58 :: توسط : جمال

دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

عشق سر کوچه به آهنگ زباله رقصید
وعده‌ی فردوس هدر شد، شده از دست عمر
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

خاک به سر پخش شد
باد وزید و همه‌ اسرار عیان شد
طالع و صالح مطاع خویش نمودند
اوسنه از دست رفت، جمله خزان شد

هفت سوار کرند بر لب اروند
هر یک باشد ندای ازمنه‌ی من
هر یک باشد صدایی از ننه‌ی من
سنت و تجدید راه خویش نمودند
وای، مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

بر در ارباب بی‌مروت دنیا
یا که ز تاریخم آنچه رنج برآمد
ملت عاشق که خط و ربط نداند
ملت عاشق که خط و ربط ندارد
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!

سکه‌ی زرین نیکل شد بدون ثمر
بارگه عدل هتل شد، نمانده کمر
نمانده کمر


محسن نامجو

ارسال شده در تاريخ : شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 20:44 :: توسط : جمال

...پشت پرچین سکوت خرافه یک رسم است

آدمیت مرده تزویر یک اصل است...


پی نوشت:این بخشی از یکی از اشعار دوست های عزیزم سپهره که چون ازش اجازه ندارم کامل نمی گذارمش.

ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 :: 22:4 :: توسط : جمال

من عاشق این شعر و آهنگم.


Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things

 
I walked in town on silver spurs that jingled to
A song that I had only sang to just a few
She saw my silver spurs and said lets pass some time
And I will give to you summer wine
Ohh-oh-oh summer wine

 
Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Ohhh-oh summer wine

 
My eyes grew heavy and my lips they could not speak
I tried to get up but I couldn't find my feet
She reassured me with an unfamiliar line
And then she gave to me more summer wine
Ohh-oh-oh summer wine

 
Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Mmm-mm summer wine

 
When I woke up the sun was shining in my eyes
My silver spurs were gone my head felt twice its size
She took my silver spurs a dollar and a dime
And left me cravin' for more summer wine
Ohh-oh-oh summer wine


Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Mmm-mm summer wine


ارسال شده در تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 :: 17:5 :: توسط : جمال

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

 نه از کفر و نه از ایمان

 نه از آتش و نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

 نه از پیمانه می خوردن

 خدا را میشناسم از شما بهتر

 شما را از خدا بهتر

 خدا از هر چه پنداری جدا باشد

     خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

   نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

 که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نمای باشد

هراس از وی ندارم من

 هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من

 در عالم بیم از آن دارم

 مبادا رهگذاری را بیازارم

 نه جنگی با کسی دارم

  نه کس با من ...


ارسال شده در تاريخ : چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 9:30 :: توسط : جمال

گل گلدون من شكسته در باد

تو بيا تا دلم نكرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

كي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين كمون

من مثه تاريكي تو مثل مهتاب

اگه باد از سرِ زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوُن من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه اما گل مهتاب

از بركه هاي آب بالا نميره

تو كه دست تكون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشكفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره كم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوُن من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب.


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 23:25 :: توسط : جمال

آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایب ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم که اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم!
من بودم،که اون شب شیر برنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی...
من می خوام برگردم به کودکی...
من می خوام برگردم به کودکی...


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 21:33 :: توسط : جمال

وای گل سرخ و سپیدم کی می‌آیی؟
بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی؟
تو گفتی گل درآید من می‌آیم؟
وای گل عالم تموم شد کی می‌آیی؟

جان مريم چشماتو واكن، منو صدا کن
شد هوا سفيد، در اومد خورشيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا
واي نازنين مريم

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها
واي نازنين مريم

باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم
كاش مي‌خوابيدم، تورو خواب مي‌ديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمي‌دونه چه كنه با اين غم
واي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو، مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم، درو كنيم گندمارو
بيا رسيد وقت درو، مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم، بیا بیا نازنین مریم، نازنین مریم

باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
اي كاش مي‌خوابيدم، تورو خواب مي‌ديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمي‌دونه چه كنه با اين غم
واي نازنين مريم، وای نازنین مریم
واي نازنين مريم


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 17:4 :: توسط : جمال

دوش در گوشه آن می کده سرد و تهی،سرخی می به زردی می نهاد.گفتم این درد کدام است که این چنین کیمیاگر می افتد تا مس حضور را به زر وجود مبدل سازد.وین کدامین هنر است کین چنین می را نیز به رنج می افکند.وین چه رسمی است که چون گل پژمرد بلبل بمیرد و چون ساغر تهی ماند روی به زردی می نهد و چون سرخ رو گردی به تازیانه رویت کبود م کنند و چون پولاد گردی به آتش می سپرندت.

و چنین ندا برآمد که این درد عشق است و تو زا تا به هستی بکشاند باید که اول به نیستی برساند و چون به هستی کشاند آن چنان مقرب می داردت که جام بلا می نوشانندت و چون ساغر و می و سرخ رویی و توسنی به خرج دهی باید که تو را رام نماید تا که در دایره وجود نگاهت دارد و چون این گونه مقرب گردی به دایره قسمت نقطه پرگار خواهی گشت و بدان حالت که به همیت به تمیت قربت رسی بر توانی همی برآوری که "انا الحق"،لیک قربت به غربت می انجامد تا بی ادعا نه منی بماند و نه سخنی.


ارسال شده در تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 9:9 :: توسط : جمال

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


ارسال شده در تاريخ : سه شنبه دوازدهم آبان 1388 :: 23:9 :: توسط : جمال
درباره وبلاگ