تبليغاتX
خونه غارت شده
خونه غارت شده
نقدی بر زندگی

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

 نه از کفر و نه از ایمان

 نه از آتش و نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

 نه از پیمانه می خوردن

 خدا را میشناسم از شما بهتر

 شما را از خدا بهتر

 خدا از هر چه پنداری جدا باشد

     خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

   نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

 که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نمای باشد

هراس از وی ندارم من

 هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من

 در عالم بیم از آن دارم

 مبادا رهگذاری را بیازارم

 نه جنگی با کسی دارم

  نه کس با من ...


ارسال شده در تاريخ : چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 9:30 :: توسط : جمال

گل گلدون من شكسته در باد

تو بيا تا دلم نكرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

كي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين كمون

من مثه تاريكي تو مثل مهتاب

اگه باد از سرِ زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوُن من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه اما گل مهتاب

از بركه هاي آب بالا نميره

تو كه دست تكون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشكفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره كم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوُن من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب.


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 23:25 :: توسط : جمال

آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایب ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم که اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم!
من بودم،که اون شب شیر برنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی...
من می خوام برگردم به کودکی...
من می خوام برگردم به کودکی...


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 21:33 :: توسط : جمال

وای گل سرخ و سپیدم کی می‌آیی؟
بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی؟
تو گفتی گل درآید من می‌آیم؟
وای گل عالم تموم شد کی می‌آیی؟

جان مريم چشماتو واكن، منو صدا کن
شد هوا سفيد، در اومد خورشيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا
واي نازنين مريم

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها
واي نازنين مريم

باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم
كاش مي‌خوابيدم، تورو خواب مي‌ديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمي‌دونه چه كنه با اين غم
واي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو، مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم، درو كنيم گندمارو
بيا رسيد وقت درو، مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم، بیا بیا نازنین مریم، نازنین مریم

باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
اي كاش مي‌خوابيدم، تورو خواب مي‌ديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمي‌دونه چه كنه با اين غم
واي نازنين مريم، وای نازنین مریم
واي نازنين مريم


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 17:4 :: توسط : جمال

دوش در گوشه آن می کده سرد و تهی،سرخی می به زردی می نهاد.گفتم این درد کدام است که این چنین کیمیاگر می افتد تا مس حضور را به زر وجود مبدل سازد.وین کدامین هنر است کین چنین می را نیز به رنج می افکند.وین چه رسمی است که چون گل پژمرد بلبل بمیرد و چون ساغر تهی ماند روی به زردی می نهد و چون سرخ رو گردی به تازیانه رویت کبود م کنند و چون پولاد گردی به آتش می سپرندت.

و چنین ندا برآمد که این درد عشق است و تو زا تا به هستی بکشاند باید که اول به نیستی برساند و چون به هستی کشاند آن چنان مقرب می داردت که جام بلا می نوشانندت و چون ساغر و می و سرخ رویی و توسنی به خرج دهی باید که تو را رام نماید تا که در دایره وجود نگاهت دارد و چون این گونه مقرب گردی به دایره قسمت نقطه پرگار خواهی گشت و بدان حالت که به همیت به تمیت قربت رسی بر توانی همی برآوری که "انا الحق"،لیک قربت به غربت می انجامد تا بی ادعا نه منی بماند و نه سخنی.


ارسال شده در تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 9:9 :: توسط : جمال

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


ارسال شده در تاريخ : سه شنبه دوازدهم آبان 1388 :: 23:9 :: توسط : جمال

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
سرمست همی‌ گشت و به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور ، مرا دید
بگریختم از خانه ی خمار ، مرا یافت
بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت

گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد
آن کس که در انبوهی اسرار ، مرا یافت
ای مژده که آن غمزه ی غماز ، مرا جست
وی بخت که آن طره ی طرار ، مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیده است
اندر پی من بود ، به آثار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار ، مرا یافت


مولانا جلال الدین محمد بلخی

ارسال شده در تاريخ : یکشنبه دهم آبان 1388 :: 19:34 :: توسط : جمال

باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم

پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره


خلیل جوادی



ارسال شده در تاريخ : جمعه هشتم آبان 1388 :: 16:23 :: توسط : جمال

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


مولانا جلال الدین محمد بلخی



ارسال شده در تاريخ : چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 12:27 :: توسط : جمال

اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفره های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانی ش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

آن کس که دست من را در دستش می فشرد
مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست


فریدون فرخزاد



ارسال شده در تاريخ : سه شنبه پنجم آبان 1388 :: 17:46 :: توسط : جمال
درباره وبلاگ